۲۶ مرداد ۱۳۸۹

دور دو فرمان

از جریان ، ارادت ما به حمید خان پور آذری کمتر بنی آدمی است که بیخبر باشد. چه اینکه شفیق اندرونی هم باشد. لیک اهل حرم مداوم به این حقیر خرده گرفتند که تو را چه شده که از یک فتوگرافی بی قابل هم دریغ میکنی و اسمی از این تی آتر، آرتیست مسلک دور دو فرمان نمیبری و هیچ و هیچ و هیچ . روزی به دوستی علتش را گفتم و گفتم که خدا پدر بیامرز، تو پنداری آزار دارم که همین خرده نفسی که جایی افتاده بیرون از تئاتر شهر را بند بیارم . ضمنا تو هم منت گذاشته و اگر سری به پارکینگ سرای عالی امیرکبیر زدی هیچ نگو و هیچ نگو و هیچ نگو ببند دهانت نیمه گشادت را تا این بندگان مغضوب، سر سرخ به سلامت ببرند. لیکن مگر به مغز پوکش رفت اینقدر رفت و آمد و رفت و آمد، تا در تی آتر و گل گرفتند. روز قبل که گرفتار فرو کردن اتولمون بین ردیف وامانده اتولان بودیم، جناب مستطاب پورآذری چپق بدست نشست کنار دستمان و پفی کردو گفت ترکاندمون یعنی ترکوندنشون، ما هم که عین وامانده ها در گل فقط فکر آخرین روز تیاتر گل بودیم بعد از زمانی گفتیم خداروشکر که ارزش تعطیلی دور دو فرمان بیشتر از ده تا اجرای باقیمانده تا ته کار است.

خودمانیم یعنی چه که یه سی ،چهل تا بچه 18 - 19 ساله و فوقش 20 ساله، جا اینکه راحت محله قرق کرده و به شغل شریف جویدن آدامس روی آورند. رفته و از خودشون تیاتر در بیارن مگه شهر هرته ؟ ها؟ شهر هرته؟

دور دوفرمان از جمعه تعطیل شده و تا اطلاع ثانوی به همین 10 تا عکس  اینجا دلخوش کنید تا بعد .

جزیره در کهکشان [ ۱۲ شهريور ۱۳۸۹ ]

سلام آقای موسوی عزیز
عکس فوق العاده بود . . . فارغ از حرف و حدیث های دیگران دور دوفرمان کار و تجربه ی خاص و منحصر به فردی بود اما نه بی نقص و اشتباه. . . عکس شما اما از نثرتان هم بهتر .





با احترام .میس شانزه لیزه


Saghi [ ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ ]

غم انگیز بود
داغ دلم تازه شد
آخه چراااااااااااااااااااااا
):


شهپر آرمات [ ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ]

سلام استاد!
خیلی جا خوردم !راستش فردا می خواستم با شما هماهنگ کنم واسه عکاسی این تئاتر! حیف شد..........!


صابر راد [ ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ ]

:).سلام،گرد و خاکی به راه انداختید با این ادبیات خنده دارتان و روده بر دل مریض این چند وقته ی ما نگذاشتید!از همه جالبتر اون اوتولی بود که خیلی باهاش صفا کردم.
دور دو فرمان رو انقدر غرق در مغروقات زندگی شده بودم که فرصت دیدارش نصیبم نشد و باشد که عین شکار روباه داغش به جگرمان ننشیند.مرسی از بابت عکس زیبایتان.


میخک سفید [ ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ ]

(( دستهامان خالی ، دلهامان پر ، گفتگوهامان مثلا یعنی ما ! )) چقدر طنز تلخ نوشتتون دلنشین و غمناک بود.


Golriz [ ۲۶ مرداد ۱۳۸۹ ]

بعضی وقتا دلم میخواد سر به بیابون بذارم. که هیچ خبری از این مملکت وامونده به گوشم نرسه. که مدام یادم نیفته چه پوست کلفتی میخواد سر کردن تو این ناکجا آباد. که وقتی هم یه آدم درست و حسابی پیدا میشه، چه ها که نمیکنن برای آزارش... خوب یادمه حمید خان پورآذری رو برای اجرای ادیپ هم اذیت کردن. درست وقتیکه کارشون گرفت و حسابی سر و صدا کرد. از بلاهایی که به سر کارهای قبلی اومده بیخبرم!... بله اینجا شهر هرت است. خداوند به ساکنینش صبر دهد و مقادیر زیادی پوست کلفت...


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
1606336