۰۷ بهمن ۱۳۸۸

جشنواره بیست و هشتم - 4

چهار سال پیش زمانیکه برای دیدن آخرین کنسرت محمد نوری به تالار رودکی ( تالار وحدت جدید و یا  Tehran Roudaki Hall Opera House که خارج از ایران بدان معروف است)  رفته بودم. در سالن انتظار، دوستی را دیدم که مات به نقطه ای خیره شده بود. به شانه اش زدم و پرسیدم: کجایی؟ تکانی خورد و گفت: عاشق اوون آقای بازیگرم ، خیلی دوست دارم جلو برم و اظهار ارادتی کنم. گفتم: خب برو . بدون اینکه گردنش را بچرخاند چشمانش را به سمتی که ایستاده بودم گردانیدو با ریشخندی گفت: حتما جلوی بقیه با رفتاری سرد و خودخواهانه کنفم میکنه .

آنروز در کمال خامی،شانه ای بالا انداختم و در دل به طرز فکرش خندیدم.

امروز این را نوشتم تا هم از دوست قدیمی عذرخواهی کرده باشم . هم از دوستان دیگری که اغلب با عکسها و نوشته هایی  آدمهای کوچک را بیخودی برایشان بزرگ می کنیم .( پی نوشت مطلب قبل)  و میخواهم سپاس ویژه ای داشته باشم از دوستانی که با پیامهای گرمشان باعث شدند، در روزی بد ،حالی خوب داشته باشم. خصوصا دوست جزیره نشین که در انتهای آخرین مطلبشان نامه ای به آقای کیانیان نوشتند . (اینجا) .

ضمنا از امروز تصمیم گرفتم در هر شرایطی الویت نخستم حضور در کنار دیگر عکاسان باشد تا مثلا هنرمندانی دیگر . و به همین دلیل حتما به جای رفتن و دیدن تئاتر ،امروز ، اول وقت، سر از گالری خارک و نمایشگاه خاتون میرراشد در خواهم آورد .

عکس این صفحه مربوط است به روز چهارم جشنوارک بی رمق تئاتر  و  نمایش بابل از کشور لهستان به کارگردانی یوزف مارکوکی .

اغلب تماشاگران، از کار  ناراضی بودند. اما به لحاظ تصویری همان چیزی بود که مدتها منتظرش بودم. کاری بسیار پر تصویر و از این حیث فوق العاده زیبا . انقدر که فکر خاصی برایش خواهم داشت .

برخی عکسها اینجا

Murat [ ۲۰ بهمن ۱۳۹۱ ]

Thanks for starting the ball rlonlig with this insight.


barahmand [ ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ ]

کاملا ً با صحبت شما موافقم و چه خوب که اون اتفاق رو اینجا مطرح کردید. متأسفانه هنرمندنما تو مملکت ما زیاده. امیدوارم دست کم حفظ ظاهر رو به جمع هنرهای ظریفه شون اضافه کنن. و اما در مورد این عکس باید بگم که قبل از دیدن این کار، عکسهاتون رو در ایران تئاتر دیده بودم و حدس زدم که از اون دست عکسهای مورد علاقه ام رو اینجا خواهم دید. رنگها و چهره ها خیلی عالی شدن. در واقع میتونم بگم محشره!


احسان عباسی [ ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ ]

از این جور کارها کمتر دیدم. کمی زمان می‌بره تا آدم متوجه بشه چی به چیه!


میخک سفید [ ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ ]

و اما این عکس....
بالاخره بعد از مدتها تونستم با عکسهای حرکت شما ارتباط برقرار کنم. برخلاف قبلی ها که اصلا دوستشون نداشتم. همیشه معتقد بودم و هستم ، عکسهای این فرمی ، انقدر که برای خوده عکاس جذابه به همون میزان برای بیننده جذابیت نداره. شاید چون فکر می کنم توی این عکسها ، اون چیزی که نگاه شما از صحنه ثابت دیده و تصمیم به ثبت لحظه گرفته وجود نداره. چون بیننده شاهد حس اون صحنه ثابت که سبب بوجود اومدن چنین عکسی شده نبوده. اما این عکستون یجور خاصی دوست داشتنی بود. شکلی که چهره ها به خودشون گرفته بودند به ساختار فضای ( به نظر من ) ترسناک عکس کمک کرده بود. همینطور خطوط خشن ، مورب و تیز.... حتی تقابل و تضاد دو رنگ.... باورتون نمی شه من که شیفته کادرهای مشابه ( عکس نمایش مشتی عباد ) بودم ، اینبار حتی توازن عکس هم برام جالب و دلنشین بود.


گل مریم [ ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ ]

باهاتون موافقم.منم ترجیح می دم با این که نقاش محسوب نمی شم بیشتر پیش دوستای نقاشم باشم.پس نیومدنتون به روابط عمومی به این دلیل بوده.


میخک سفید [ ۰۸ بهمن ۱۳۸۸ ]

آقای موسوی عزیز ، دیروز ترجیح دادم پیام جانبدارانه ای برای پست قبلتون ننویسم. واقعا نیازی نمی دیدم! چون از هر زاویه ای که به اونروز و اتفاقاتی که در سالن قشقایی افتاد فکر می کنم ؛ بیشتر از پیش مطمئن می شم ،نیازی نبود. از کی تا حالا آدم می ره به شخص برنده دلداری بده؟؟؟!!!؟؟؟؟؟؟ اما حالا و متاسفانه با دیدن این پستتون، آرزو می کنم در این عرصه سختی که سالها مشغول هستید ، کمتر اتفاتی رقم بخوره که روز بدی براتون بسازه. هر چند که شما به دفعات ثابت کردید با درایتتون به راحتی از پس همه پستی بلندی های صحنه بر می آیید ، فقط کافیه بدون تعارف برنده بودن خودتون و شخصیت بالای خودتون رو باور داشته باشید.


محمدرضا [ ۰۷ بهمن ۱۳۸۸ ]

این عکس تفاوت های عمده ای با دیگر عکسهاتون در سایت ایران تئاتر داره!! ... تضاد رنگها رو در این عکس خیلی دوست دارم. در نگاه اول خیلی شلوغ به نظر می رسید ولی الان تناسبات و ترکیب بندی های جالبی در عکس پیدا کردم که نظرم کاملا عوض شد. ... نامه ی دوستِ جزیره نشینـــتون رو به اون آقائه خوندم؛ خیلی چسبید. "بد جوری همین یه چیکه آبرویتان را بردید و خوشا به حالتان که من آن جا نبودم... توی سالن تا برای اینکه موسوی خان سالن را ترک کرد سوت بزنم و برای دلقک بازی شما هو بکنم." ... من هم پریشب داشتم به همین فکر می کردم که اگر آن شب در سالن می بودم چه آبرویی می بردم از او!!!


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
1131048