۲۱ آذر ۱۳۸۸

افسون شاپرک

نمیدانم عشق چیست ! 

تو را دوست دارم ای بانوی دست نیافتنی . تو را که تنها یک صبح تا شب مهمانم بودی. عشق شاید به کوتاهی یک صبح تا شب باشد . به اندازه عمر تو . ای بانوی من .......

این متنی بود که در صفحه اول بروشور نمایش افسون شاپرک نوشته فدریکو گارسیا لورکا دیدم البته بعد از اینکه از سالن نمایش تالار هنر بیرون آمدم .

ظاهرا اهالی تئاتر از اجرای نمایش منتخب دوازدهمین جشنواره تئاتر عروسکی تهران در تالار هنر خبر نداشتند. چرا که نه خبری از آن در سایت ایران تئاتر دیده میشد و نه در سایت تئاتر شهر . من هم قرار بود نمایش حسن و دیوها را برای مرکز هنرهای نمایشی عکاسی کنم که با اشتباه بچه های مرکز در اعلام ساعت اجرا راهی تالار هنر شدم . یعنی وقتی داخل سالن شدم فکر میکردم قرار است حسن ودیوها را ببینم .

اولین روز اجرا بود و سه تا بچه با پدر و مادرشان تنها تماشاگران نمایش بودند. آخر سر فهمیدم که اصلا نمایش مخصوص بچه ها نبوده است. اما نکته جالبی که بوجود آمد این بود که این سه طفل معصوم چون چیزی از نمایش سر در نمی آوردند و چون به غیر از خودشان کسی را در سالن نمی دیدند ، مدام با صدای بلند از پدر و مادرشان سوال میکردند . بطوریکه کم مانده بود یکی از بازیگران، بازی را ول کرده و به سوال یکی از بچه ها جواب بدهد .

بچه ها مثلا میپرسیدند : مامان عشق رویایی یعنی چی؟ مگه قورباغه هم عاشق میشه؟ این شاپرکه چرا سبزه؟ مامان مگه میشه هم شاپرک هم خاله سوسکه هم جیرجیرک سه تاشون عاشق قورباغه بشن؟ بعله که میدونیم عشق یعنی چی !! بابا چرا خرچنگ بال شاپرک رو گاز گرفت؟ بابا خیلی بدی تو هم به اون شاپرکی که اومده بود توی اتاقم پیف پاف زدی؟ مامان چرا گریه میکنی؟ و ....

بقدری این سوالات احساس برانگیز و فلسفی بود، که بعد از اجرا به کارگردان نمایش پیشنهاد دادم این بچه ها را هر روز به سالن دعوت کند تا تئاترشان پیوند عمیقتری با دیگر تماشاگران برقرار کند.

به بچه ها و سوالاتشون فکر میکردم ، هنوز صد متری از سالن دور نشده بودم، پیش خودم گفتم؛ خب اگر اسم این نمایش حسن و دیوها بود پس چرا شخصیت حسن رو ندیدم . دست کردم داخل جیبم و بروشور را خواندم . در صفحه اولش نوشته بود :

نمیدانم عشق چیست!  ....... ..... ..... ای بانوی من . شاپرک خانوم


حسن و دیوها روی سایت ایران تئاتر

افسون شاپرک روی سایت ایران تئاتر

Svetlana [ ۱۹ بهمن ۱۳۹۱ ]

Was totally stuck until I read this, now back up and rnunnig.


sharare [ ۱۰ بهمن ۱۳۸۸ ]

در برابر این شکوه ناب، فقط سکوت می کنم....


الهه مروج [ ۱۴ دى ۱۳۸۸ ]

عکاسی از تئاتر شاخه ی خاصی از عکاسی است و باید دوره خاصی را گذراند؟


الهه مروج [ ۱۴ دى ۱۳۸۸ ]

سلام عکس از نور پردازی خوبی برخور دار است و حالت سوژه بسیار مناسب است بازی رنگ و سیاهی جذابیت خاصی را ایجاد کرده موفق باشید.


yalda [ ۲۵ آذر ۱۳۸۸ ]

خوش به حال اون هایی که می دونند عشق چیه یا حداقل باور دارند عشق همون چیزیه که اونها می شناسند...خوش به حال اون بچه هایی که این درگیری این قدر زود تو ذهنشون به وجود میاد که عشق چیه و بیشتر فرصت دارند کنکاشش کنند...خوش به حال اون کسانی که شاپرک خانوم قصه اند.نه، خوش به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور پیوسته روی شانه هایشان است...این لطیف ترین صفحه این فتوبلاگ بود حداقل مطمئنم از حسن و دیوها خیلی لطیف تر...


راستی [ ۲۵ آذر ۱۳۸۸ ]

سلام و درود . جمعه شب در نمایشگاه عکس آکو سالمی شما را دیدم و متاسفانه هر بار که خواستم جهت احوالپرسی خدمت برسم . مشغول صحبت با دوستان بودید . به هر حال روی این عکس مینویسم که تصاویر ارائه شده در این بلاگ را بسیار دوست دارم . سلامت باشید.


احسان عباسی [ ۲۴ آذر ۱۳۸۸ ]

باز هم بحث خلاصه شدن چند شات در یک شات پیش می‌آید! انگار که این عکس از کنار هم قرار دادن دو عکس در موقعیتی مناسب بوجود آمده است.


میخک سفید [ ۲۳ آذر ۱۳۸۸ ]

چه رقابت تنگاتنگی میان نوشته ها وعکسهای شما جاریست.... آنقدر که هر بار یکی با شکوه و قدرت هر چه تمام تر دیگری را جا می گذارد. تبریک به قلم دوست داشتنیتون جناب موسوی.


Lili [ ۲۱ آذر ۱۳۸۸ ]

عکس سرشار از احساس، شعر تکمیل کننده، و نگاه عکاس پایان دهنده.


گلریز [ ۲۱ آذر ۱۳۸۸ ]

WOW!!! آقا این عکس است یا توهم عکس؟! اینجانب با کامنت اول میس شانزه لیزه موافق میباشم شدید! ضمنا ً اگر نمیدانستید، زین پس بدانید : شعار مخفی سایتهای مذکور (خصوصا ً ایران تئاتر با طبق طبق ادعا!) : "رسانه شمایید! ما چی کاره ایم؟؟؟... والا!!!". بعدشم بعله که بچه ها موجودات خیلی عجیبناکی ان! بسیار تشکر نیز مینماییم زین پست عالی. بسی لذتها بردیم.


جزیره در کهکشان [ ۲۱ آذر ۱۳۸۸ ]

به جون مامانمینا و سیامک صفری و خود شما وقتی من کامنت گذاشتم این نوشته های این زیر عکس نبود که نبود . نگو تا تنور داغ بوده چسبوندم اونم مثل بنزززززززززززززز .... حالا من باب سپس نوشت مینویسم همان طور که به قول قدما (عدو شود سبب خیر اگر خدا بخواد - حسنی هم شد سبب کیف شما و بچه ها !)





میس شانزه لیزه


مفید [ ۲۱ آذر ۱۳۸۸ ]

عکس زیبایی است . چه متن مناسب و دلنشینی برایش گذاشتید .


صدر عرفایی [ ۲۱ آذر ۱۳۸۸ ]

رضا موسوی عزیز سلام . به دنبال عکسهای جشنواره بانوان بودم که برای کتاب جشنواره عکاسی کردید. خیلی اتفاقی این صفحه را پیدا کردم. فوق العاده عکس ریبایی است.من این کار را در جشنواره مبارک دیدم کار خوبی است . اما همانطور که گفتید بدرد بچه ها نمیخورد . ولی با مطلبی که نوشتید فکر میکنم حتما باید چند تا از بچه های فامیل را برای دیدنش ببرم .
با سپاس فراوان مریم صدر عرفایی


جزیره در کهکشان [ ۲۱ آذر ۱۳۸۸ ]

من از این که شما دلتون میخواد هی ازتون تعریف و تمجید کنم هیچ خوشم نمیاد ها ا ا ا ا ا ا ا !!!! یعنی چی که من همه اش باید بیام (وااااااااااااااااااااای چه عکسی ) دو بارم یه چیزی بذارید آدم بیاد جیغ بزنه خوب ..... یعنی چی این شکلی که همه اش به به و چه چه میشه که ..... دوست دارید هی جماعت قربون صدقتون برن مثل بنزززززززززززززززززززز و شما لبخند ژوکوند بزنید و هی کی بورد بازی کنید و از این صفحه به اون صفحه بپرید . نمیشه که ....یعنی چی که من تا این صفحه رو باز کنم از دیدن عکس شاخ در بیارم . چه معنی داره که بدون اینکه بدونم عکس ماله چه کاریه شاپرک بودنه و افسون بودنه توی کلم موج بزنه . یعنی چی ....!؟ هی دلتون میخواد بگیم چه عکسی به به چه عالی ؟!!!! خوب آدم حسودیش میشه ... خب یه دفعه ام یه عکس نا متعارف بذارید که ما نیایم بگیم به به و چه چه بیایم فحش بدیم .... این جوری حوصلتون هم سر نمیره .... حالا واسه اینکه دلتون نشکنه و گریه نکنید ازتون تعریف تمجید میکنم میگم خیلی عکس شااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهکاری بود .





میس شانزه لیزه


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
1376849